15. Sep, 2015

اتاق جادو

 

«اتاق جادو» سروده «ابوالقاسم حالت» 

آن شنیدم که یکی مرد دهاتی٬هوس دیدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران٬خوش و خندان و غزلخوان٬ز سر شوق و شعف٬گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذر‌ها و به هر سوی نظر‌ها و به تحسین و تعجب٬نگران گشت به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی!

در خیابان به بنایی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل٬نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور٬ولی البته نبود آدم دل ساده خبر دار که آن چیست؟ برای چه شده ساخته٬یا بهر چه کار است؟ فقط کرد به سویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی!

ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه ی پهلوی آسانسور به سر انگشت٬فشاری و به یک باره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت٬اتاقی و زن پیر و زبون داخل آن گشت و درش نیز فرو بست. دهاتی که‌‌ همان طور بدان صحنه جالب نگران بود ز نو دید دگرباره‌‌ همان در٬به‌‌ همان جای٬ز هم وا شد و این مرتبه یک خانم زیبا و پریچهره برون آمد از آن٬مردک بیچاره به یک باره گرفتار تعجب شد و حیرت٬چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره‌اش از پیری و زشتی ابدا نیست نشانی!

پیش خود گفت که «ما در توی ده٬این همه افسانهٔ جادوگری و سحر شنیدیم٬ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسون کاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع٬زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود٬افسوس کزین پیش٬نبودم من درویش٬از این کار٬خبردار٬که آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن وی لذت و٬با او به ده خویش چو برگردم و زین واقعه یابند خبر اهل ده ما٬همه ده را بگذارند٬که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیرزنی زشت٬برون آید از آن خانم زیبای جوانی!»