16. Feb, 2015

معرکه عاشق کش از هادی خرسندی

معرکه عاشق کُش

وحشت از تروريزم يا ايجاد دلهره براي بهره برداري سياسي؟
براي کوتاهترين پرواز در فرودگاههاي آمريکا با هواپيماهائي که گنجايش بنزينش فقط تا مقصد نزديک را بس است، باز هم زن و مرد و پير و جوان و سياه و سفيد و کمرنگ و پررنگ، بايد کفش و کلاه و کيف و کت و کاپشن و کمربند و کامپيوتر را از خود جدا کنند تا از دستگاه اشعه زن رد شود. (تصادفاً اين هفت قلم همه با حرف کاف شروع ميشود!)
اين برنامه رقم عمده اي شغل ايجاد کرده است که اگر ايجاد اين مشاغل کاذب حسنش باشد، عيبش اينست که آرامش از خاطر مردم ميگيرد و ترس و دلهره جايش مينشاند. انسانها را از همديگر بري ميکند و همه را نسبت به بغلدستي ظنين. دوستيها را نميگذارند پا بگيرد و عشق را ميکشند.

بيگمان در آينده فيلمسازان و رمان نويسان و سرايندگان ، قصه اين وحشت آفريني ها را دستمايه اثرهائي خواهند کرد تلخ و شيرين و انساني و عاشقانه و رمانتيک و اروتيک- چنانکه با ماجراي غرق شدن کشتي تايتانيک کردند - اين سروده تازه من البته ناقابلترين آنها خواهد بود.


دوش آن دختر آمريکائي
گفت با من ز کجا ميآئي؟

گفتمش حدس بزن!رفت عقب
بررسي کرد مرا گفت عرب

گفتمش حدس بزن! آمد پيش
وارسي کرد مرا گفت جوئيش

گفتمش حدس بزن گفت افغان
بنگلادش، طرف پاکستان

گفتمش حدس دگر. گفت بلوچ
گفتمش هيچ نياوردي پوچ

آنچه گفتي همه هستم آري
وانچه زين بيش که مي پنداري

من جهاندينم و دنيا وطنم
محو انترناسيونال منم

اهل هر کشور و هر بوم و برم
همدل و هموطن هر بشرم

سرزمين دگران مال من است
حال و احوال همه حال من است

هم دراين گوشه کنون پيش توام
هم به زندان گوانتانامو-ام

هم غم مردم سودان دارم
هم دلي پيش يهودان دارم

دل من فارغ از آن چيني نيست
غافل از حال فلسطيني نيست

با همه خرد و کلان همسنگم
با سياهان جهان يکرنگم

يکطرف عاشق عشق آبادم
يکطرف غمزده بغدادم

ميشود غصه مردم نخورم؟
واقعاً من بشرم يا شترم؟

گرچه ايرانيم و ايراندوست
گرچه دائم دل و جانم با اوست

ليک غافل ز جهان نيست دلم
از غم عالم و آدم کسلم

گفت اي واي! شما ايراني
پس تو از نسل گروگيراني!

گفتم آن کار خطا بوده و زشت
پاي ملت کسي آن را ننوشت

که در آن فاجعه با فهم درست
سهم من نيز به اندازة توست

تازه اين گوشه که مهمان توام
منم امشب که گروگان توام

پس بيا باده بده، جام بده
به گروگان خودت شام بده

گفت آن دلبر آمريکائي
که تو اي آدم استثنائي!

غمخوري يا به سخن چالاکي
از تو دارم به دل خود باکي

گفتمش باک نمي بايد داشت
بذر شک نيز نمي بايد کاشت

بيخودي باب شده در گيتي
حرف امنيّت و سکيوريتي

زين الم شنگه که پرداخته اند
بين ما تفرقه انداخته اند

ما که هر منطقه در دعوائيم
آلت دست حکومتهائيم

چون که در فکر « ديوايد- اند- رول» اند
به جدا کردن ما مشغولند

ما بني آدم و اعضاي هميم
متّحد در همه زير و بميم

ميتوانيم بگوئيم ز عشق
به نيويورک و فرانکفورت و دمشق

عشقبازي چو بيايد به ميان
شاد گردند همه آدميان

پس بيا شاد بکن امشب من
جاي جانم، تو برس بر لب من

که اسيري دلش آزاد شود
آبراهام لينکن تان شاد شود!

گفت «لينکلن» غلط شد نامش
توي شعر تو نيامد لامش

گفتم البته که هستم ناشي
خوش بود گر تو مواظب باشي

چون ضعيفم به زبان، درسم ده
نه بترس از من و نه ترسم ده

من نه بن لادن و ملاعمرم
عاشق صلح و صفايم، بشرم

سرم آماده پابوسي تو
تن من لانه جاسوسي تو

خسته ام جان تو از غم خوردن
کم شده فاصله ام تا مردن

خوش بود تا ببري غم ز دلم
سفر بعد نيابي کسلم

که در اين معرکه عاشق کُش
روم از پيش تو با خاطر خوش
 

صبح، آن بانوي آمريکائي
گفت دانم ز کجا ميآئي

تو زبانباز اگر غم داري
نوش جانت، بخورش، کم داري!

 

هادی خرسندی